کتاب و ادبیات

اعتراف نویسنده «آقا رسول» به یاری رساندن شهید دفاع مقدس 

تهران – ایرنا – نویسنده کتاب «آقا رسول» در مقدمه کتاب خود به عنوان اعتراف نوشته است که شهید «رسول کشاورز نورمحمدی» از زمان جمع آوری اطلاعات تا پایان نگارش کتابش به او کمک کرده و اگر برای یاری شهید نبود، موفق به نوشتن کتابش نمی شد.

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، کتاب آقا رسول روایتی مستند از زندگی شهید است. رسول کشاورز نورمحمدی به قلم لیلا رستمخانی و نویسنده در مقدمه کتاب نوشته است: می گویند اسمش مقدمه است، اما من می گویم اقرار! یا حداقل برای من فردی که اینطور است. اعتراف نویسنده ای که عاشق نبود و عاشق شد. با مبارزه عشق و جنوب آشنا نبود و با آن آشنا شد. اعتراف نویسنده ای که دنبال موضوعی می گشت که خانه به در بنویسد و در میان ده ها موضوعی که به سراغش آمد، هیچ کدام دلش را راضی نکرد که بنویسد. نویسنده ای که دو رمان چاپ شده و دو رمان در دست انتشار داشت و حالا نشسته بود و می گفت پس چی؟

حقیقت این بود که من به دنبال چیزی گم شده بودم که نتوانستم آن را پیدا کنم. نمی دانستم کیست و کجاست. گاهی به ذهنم می رسید که از مدافعان حرم بنویسم و ​​گاهی از پیاده روی اربعین. اینکه ۱۵۰ صفحه درباره پیاده روی اربعین نوشتم… تنها چیزی که به نوشتن فکر نکردم نوشتن در حوزه دفاع مقدس بود. چون با خودم فکر می کردم دوران دفاع مقدس تمام شده است! گفته اند آنچه باید گفته شود، کتاب هایش را نوشته اند و فیلم هایش را ساخته اند و حرفی برای گفتن باقی نمانده است! چه توهم و چه تصور پوچ! (صفحه ۹)

این نویسنده که در ۱۴ فصل به زندگی شهید کشاورز پرداخته است، بخشی را به شهدایی که نام آنها در کتاب آمده است و علاوه بر ۲۹ عکس منتشر شده در پایان کتاب، قسمتی دیگر را تقدیم کرده است. به اسناد و نامه ها و دست نوشته ها. از خاطرات و نامه تا وصیت نامه شهدا به نمایش گذاشته شده است.

اعتراف نویسنده

در این کتاب می خوانیم: پس از بعثت دوم، وقفه ای چهار ماهه در نوشتن خاطرات پیامبر ایجاد شد. در همین زمان بود که برای شرکت در مراسم تشییع طاهر کشاورز ایراندوست به آلتینکش (روستای طارم قزوین) آمد. مرداد بود و آلتین کش مثل اکثر مواقع سبز و زیبا بود. طاهر یکی از هم ولایتی های رسول و سه سال از او بزرگتر بود. در درگیری با ضدانقلاب در بوکان بود که گلوله ای آمد و روح را از بدنش خارج کرد. اهالی روستا پس از تشییع پیکر طاهر در حیاط منزل شهید تجمع کردند. رسول هم در میان جمعیت کنار علی شکراوی ایستاد. صدای گریه خانواده شهید به گوش می رسید. آقای بهنیا که از بزرگان روستا بود در بالکن ایستاد و با مردم صحبت کرد. رسول نیز آرام و بی صدا به سخنان او گوش می داد.

اولین بار نبود که در مراسم تشییع یک شهید شرکت می کرد. شاید بیش از هر کس دیگری در آن جمع با فضای جبهه و جنگ و شهادت آشنا بود. آقای بهنیا که از فضائل شهدا می گفت، ناگهان نگاهی به رسول کرد و صحبتش را قطع کرد و رسول را صدا زد که آقا رسول چرا منتظری؟ خواهش می کنم برای مردم حرف بزن.» رسول که غرق در دنیاهایش بود و انتظار چنین پیشنهادی را نداشت، نشست: «چرا من؟ همه اینها از من بزرگتر هستند، به نیا گفت: اتفاقا شما که رزمنده هستید بیایید و برای مردم صحبت کنید.

هوا داشت تاریک می شد و چراغ های زنبورهای بالکن روشن بود. رسول کمی راه رفت. علی با آرنج به پهلویش زد. ستاره ها در آسمان روستا می درخشیدند و ماه زیباتر از همیشه بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله «بسم الله الرحمن الرحیم» را با وقار و با اطمینان تلاوت کرد و پس از قرائت آیه «ولات تسبین الذین غطلاوا فی سبیل الله المتّه» ادامه داد: تسلیت می گویم. به خانواده شهید ایراندوست.» غمگین نباشی و سرت را با غرور بالا بگیری و مطمئن باش که خون جوانت پایمال نشده است. شهید طاهر راه خود را انتخاب کرده بود و وارد راهی شد که به آن اعتقاد داشت…» (صفحه ۱۱۸)

اعتراف نویسنده

کتاب آقا رسول روایتی مستند از زندگی شهید رسول کشاورز توسط سپاه تهران و سپاه حضرت سیدالشهدا (ع) در ۱۰۰۰ نسخه و ۵۱۴ صفحه منتشر شده است.

رسول کشاورز نورمحمدی که سالهای سخت کودکی خود را در یکی از روستاهای اطراف رودبار گذرانده بود، با شروع جنگ تحمیلی و برای نبرد با دشمن، از پشت نیمکت مدرسه به جبهه رفت و با همه وجود در هر عملیاتی پیشتاز بود. مخالفان کشاورز هم به کلاس های ناحیه رفت و شروع به تحصیل کرد و همزمان به سربازی رفت و پس از گذراندن دوره های آموزشی به عنوان فرمانده گردان حضرت زینب(س) لشکر ۱۰ سیدالشهدا و امام حسین(ع) انتخاب شد. در اول بهمن ۶۵ در کربلای ۵ به شهادت رسید.

منبع : خبرگزاری ایرنا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا